تبليغاتX
آبیه آسمونی

آبیه آسمونی

منم و حسرت با تو ما شدن........تویی و بدون من رها شدن

چرا من نیستم؟

دوستای عزیزم کامپیوترم فعلا خرابه و فکر نکنم حالا حالا ها درست بشه...........به محض درست شدن آپ میشم.......به امید دیدار مجدد......دوستتون دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 21:10  توسط رضا  | 

گذر عمر...

عمر ما چقدر سریع میگذره!

انگار همین دیروز بود !....چشامو رو دنیا باز کردم...دور و بریامو دیدم....کم کم بزرگتر شدم...روز به روز آدمای بیشتری رو شناختم.....لحظه به لحظه درکشون کردم...همه میگفتن وقتی کوچولو بودم همیشه میخندیدم به خصوص اون موقع هایی که از  خواب بیدار میشدم.....گذشت و گذشت تا رسیدم به سن مدرسه رفتن و روز اول مدرسه! چه خاطره ی شیرینی!.........خیلی ها گریه کردن اما من چون قبلا هم مهد رفته بودم عادت داشتم......توی یه چشم به هم زدن دبستان ، راهنمایی و... تموم شدند با همه ی خاطرات شیرینشون!یادمه دبستان که بودم تو اخلاق و انضباط و درس نونه بودم (این دفعه رو اشانتیونی بذارید کمی از خودم تعریف کنم).........هیچ وقت یادم نمیره اون موقع هامکبربودم.........اون اولین باری رو که میخواستم تکبیر بگم هنوز یادمه!.......یادمه تو دبستان اینقدر دوسم داشتن و روم حساب میکردن که منو گذاشته بودن امام جماعت بچه های دیگه...کلاس پنجم که بودم جلو وایمیسادم بقیه هم پشت سرم.......چه حالی میداد! آخه میدونید مدیرمون خونشون رو به روی مسجد بود و روی خانواده ی ما که از قدیم الایام همگی تو اون دور و حوالی زندگی میکردیم شناخت خوبی داشت......به خصوص که مسجد هم ساخته شده و وقف پدر بزرگ هامون بود به خاطر همین رو من هم یه حساب دیگه ای باز میکردن.....حالا اونایی که دوسم دارن میگن پسر کاو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش نخوانش پسر......اونایی که هم که دوسم ندارن پیش خودشون میگن گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل..........اما این حرفا مهم نیستن مهم اینه که فردا یه سال دیگه به عمرم اضافه میشه(فردا یا دیگه باید بگم امروز آخه الان ۲۰ دقیقه از ۲ بعد از نیمه شبم گذشته!)..........سالی که خیلی چیز ها توی اون یاد گرفتم...خیلی تجربه ها کسب کردم و خیلی رنج ها کشیدم.....خلاصه گذشت و گذشت و گذشت تا رسیدم به الان..........اما هنوزم  روزهای خوب کودکی از یادم نمیرن...هنوز وقتی کسی از بچگی هام و دوران خوش کودکی و شیطنت های بچگانه ی اون دوران واسم تعریف میکنه کلی کیف میکنم!..........از همون بچگی دوست داشتم خلبان بشم.....هنوزم عاشق خلبانیم اما شاید خیلی بلند پروازی باشه!....اگه بخوام بنویسم بازم حرف دارم واسه گفتن اما همین ما را بس!........و آینده......منتظر میمونم تا ببینم آیندم چه طوری رقم میخوره اما سعی میکنم بسازمش و اشتباهات گذشتم رو تکرار نکنم! تولدم مبارک...

خیلی دوستتون دارم !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 2:35  توسط رضا  |